با آخرین نیروهای مانده ، با ته مانده ی امید ، با افسردگی تمام شماره اش را گرفتم . بوق سوم گوشی را برداشت .
سلام کردم ، گفتم : " میای امشب یه کم قدم بزنیم ؟ می خوام باهات درد دل کنم "
گفت : " برای قدم زدن میام اما حوصله ی حرفاتو ندارم " !
گفتم ممنون و قطع کردم
شب توی رختخواب ، سرم را روی بالش گذاشتم و آرام آرام اشک ریختم و با خودم درد دل کردم
صبح در حالی که قدری سبک شده بودم . . . دوست داشتم باز هم باکسی قدم بزنم .
نوشته شده توسط محمد طاهری در 85/11/03 ساعت 21:0 | لینک ثابت |