تبليغاتX
فردای نو - داستان کوتاه : همراه

با آخرین نیروهای مانده ، با ته مانده ی امید ، با افسردگی تمام شماره اش را گرفتم . بوق سوم گوشی را برداشت .

سلام کردم ، گفتم : " میای امشب یه کم قدم بزنیم ؟ می خوام باهات درد دل کنم "

گفت : " برای قدم زدن میام اما حوصله ی حرفاتو ندارم " !

گفتم ممنون و قطع کردم

شب توی رختخواب ، سرم را روی بالش گذاشتم و آرام آرام اشک ریختم و با خودم درد دل کردم

صبح در حالی که قدری سبک شده بودم . . . دوست داشتم باز هم باکسی قدم بزنم .

نوشته شده توسط محمد طاهری در 85/11/03 ساعت 21:0 | لینک ثابت |
 
offshore