کسی بود که همیشه داد انتقاد پذیری سر می داد و گاهی به من انتقاد می کرد که تو آدم انتقاد پذیری نیستی - خب البته اینکه هستم یا نیستم را خیلی های دیگر نظرات دیگری هم داشتند - اما گوینده آن مطلب هر وقت چیزی را به او مـــــــتذکر می شدی اسم آنرا " گله کردن " می گذاشت و میگفت تو دائم گله می کنی و من هیچ وقت نفهمیدم واقعا چه تفاوتی بین انتقاد کردن با گله کردن هست الا اینکه گله کردن معمولا از آدمهایی است که معمولا نسبت به آنها علاقه ای حس می شود و از انتقاد لااقل شیرین تر می نماید . . . این را به این مناسب نوشتم که به تازگی از ولتر جملاتی می خواندم . یکی از جملاتش عجیب سرشارم کرد و یاد کسی افتادم که به خاطر انتقاد کوچکی که (در قالب مزاح) به قبیله اش کرده بودم چه کارها که نکرد . . . (احتمالا یاد تعصبات قومی ایام جاهلیت می افتید )
و آن جمله ی ولتر این بود :
"با اینکه با عقیده ات مخالفم اما برای اینکه بتوانی آزادانه حرفت را بزنی جانم را میدهم"
وجود خاتمی در تاریخ سیاسی ایران نیز این نکته را روشن کرد که می شود در راس هرم اجرائی کشور نشست اما این قدر تحمل شنیدن بدترین انتقادات و تلخ ترین تخریب ها را از رقیب و منتقد را داشت تا جائی که شعار بدهی : زنده باد مخالف من
بعضی از ماها ـ و شاید خود من ـ تاب اینکه آدمهای پیرامونمان از دم دستی ترین کارهای ما انتقاد کنند را نداریم . . . همیشه فکر می کنم اگر چنین آدمهایی به قدرت برسند باز هم روضه ی دموکراسی و انتقاد پذیری می دهند یا باز با عوض کردن اسم آن تخریبش می کنند ؟!
سالها قبل، در زمان نخست وزیری میر حسین موسوی . . .
ادامه مطلب
ته مونده ی نونای سفره دیشب رو که ریز ریز کرده بود و کمی از برنجای سفره ی سحری رو قبل از رفتن به مدرسه روی طاقچه ی پشت پنجره ریخت .
هر روز وقتی از مدرسه برمی گشت پشت پنجره رو نگاه می کرد که ببینه کبوترا و گنجشکا غذاهایی رو که براشون ریخته خوردن یا نه ؟
اما چند روز بود که همه نون ریزه ها و برنجا ، همون طوری مونده بود و از شدت آفتاب خشک خشک شده بودن .
صدای رادیو بلند شد : ربنا لا تزغ قلوبنا . . . بعد اذهدیتنا . . .
همه داشتن سفره افطار رو پهن میکردن . یکی خرما توی بشقاب می چید . صدای زیر لب مادر که در حال آش ریختن توی کاسه ها برای همه مریضا و گرفتارا دعا میکرد به گوش می رسید . نون تازه ای که پدر خریده بود کنار پنیر تبریزی و سبزی چشمک می زد . . . : اذان مغرب به افق مشهد . . . الله اکبر . . .
. . . مادر به همه خرما تعارف کرد . لحظاتی بعد ، مو قعی که همه منتظر بودن تا چایی ریخته بشه ، صدای ممتد و خفیف : تیک ، تیک ، تیک ، به گوش می رسید .
بلند شد . پشت پنجره رفت . . .
چند تاکبوترسفید قشنگ و چهار پنج تا گنجشک کوچولو پشت پنجره مشغول خوردن نون ریزه ها و برنجا بودن . . .
. . . خندید : پس درست فهمیده بودم : پرنده ها هم روزه میگیرن . . .
طرح ضربتی بهساز یکی از منحصر به فرد ترین و سنگین ترین طرحهای شهری است که در نوع خود در کشور بی نظیر است . شهرداری مشهد بر آن شده تا با کمک دانشجویان معماری و شهرسازی که در دانشگاههای مشهد در حال تحصیلند پیاده روها نور پردازی کف سازی و مبلمان شهری ۴۰ معبر (خیابان ) مشهد را بهسازی کند و دانشجويان پس از ارائه طرح براي بهسازي محيطي اين معابر بر اجراي آن توسط شهرداري نيز نظارت داشته باشند . این طرح حواشی بسیاری داشته و دارد و شاید در ابتدا گمان نمی رفت با چنین کار سنگینی مواجه شویم . البته حمایتهای بی دریغ شهردار مشهد از این طرح موجب دلگرمی است اما همینکه یک سر طرح به دانشجویان بر می گردد مشکلات خاصی را برای آن ایجاد کرده است . از آن جمله نوع پوشش دانشجویان است که به هر حال با ضوابط اداری شهرداری همخوانی ندارد و دائما در این مورد با بخشهای نظارتی شهرداری مذاکره داریم . خوب است دانشجویان هم بپذیرند که در محیط کار نه می شود و نه میتوان با لباس عادی یا میهمانی ظاهر شد و این هنرمندی آنها خواهد بود اگر بتوانند با همین محیط (که البته اشکالات فراوان اداری و تخصصی هم دارد ) سازگاری بیشتری پیدا کنند به امید اصلاحات و به امید خدمت به مشهد . این ۴۰ خیابان نیز تنها برای نمونه و پایلوت آغاز شده و شهرداری قصد دارد این جهاد بهسازی را در مشهد ادامه دهد . به طوری که از هم اکنون برای ۴۰ خیابان بعدی نیز مکاتبات شهرداريهاي مناطق آغاز شده است . دانشجويان نيز كه متاسفانه تا كنون چندان مورد اعتماد مديريت شهري واقع نشده اند همه توان و تخصص خود را بكار گرفته اند . مديران عالي شهرداري نيز از اين طرح و عملكرد ماها در ستاد طرح ضربتي بهساز راضي به نظر مي رسند . معاونت ستاد در اين طرح با من است و من به این طرح خیلی خوش بینم و احساس بسيار خوش آيندي دارم از اينكه فرصت عالي اي فراهم شده تا بتوانم به مشهدي كه خيلي بيشتر از اين بايد زيبا باشد و خيلي بهتر از اين پذيراي توريست و زائر باشد خدمتي در خور بكنم . احساس اينكه ميتواني براي شهرت و براي مردمت مفيد باشي را قبلا به اين شيريني تجربه نكرده بودم . خدا كند كارمان به سامان و مطلوب به انجام رسد .
. . . وقتی در خلا باشی منتظر حادثه ای نیستی . . . وقتی در خلا باشی برایت بی مهری دوستان ۱۵ ساله هیچ بلکه شیرین است . . . وقتی در خلا باشی از قضا از تنهائی بیشتر از جمع حض می بری . . . وقتی در خلا باشی آدمها برایت اصالتی ندارند . . . مفاهیم اصالتهای عمیقی پیدا میکنند . . . وقتی در خلا باشی از کتاب بیزار می شوی . . . وقتی در خلا باشی محبوب معنا ندارد . . . وقتی در خلا باشی گرما و سرما بازیچه ایست برایت . . . وقتی در خلا باشی از اینکه آدمها خیال کنند دارند از تو بهره می برند خیلی خشمگین نمی شوی . . . وقتی در خلا باشی داشتن یا نداشتن . . . خوردن یا نخوردن . . . خوابیدن یا نه . . . طعم گس یکنواختی دارد برایت . . . وقتی در خلاباشی همه چیز برایت خالی از ارزش . . . خالی از بها . . . خالی از وزن . . . خالی از اهمیت . . . خالی از احترام . . . خالی از وجوب . . . خالی از حرمت . . . و خالی از کرامت و عظمت خواهد شد . . . وقتی در خلا باشی . . . بهترین کلام که میشنوی . . . همین شب بخیر دم خواب است . . . که شاید فردا از خلا به جهانی دیگر بخزی . . .
از در آمد توی اتاق . . . آقای طاهری تو رو خدا تو رو جان هر کی دوست داری . . .
نفر بعد : آقای طاهری می شه یه وقت برای ما تعیین کنین ما بریم پیش شهردار ؟ ساختمان ما رو پلمب کردند الان درست پنچ ماهه . به گل نشستیم . . . تو رو خدا . . .
نفر بعدی : سلام ببخشید من میخواستم با آقای . . . ملاقات کنم . موضوع پرونده ی من مربوط میشه به دو سال قبل . . . هنوز که هنوزه این مشکل ما حل نشده . . .
نفر دیگر : آقا ! این چه وضعشه مردمو مسخره کردین ؟ هر روز میگن برو فردا بیا برو پس فردا بیا مگه مملکت قانون نداره ؟ باز ما رو فرستادن پیش شما که مشکل ما رو حل کنین . . .
. . . و صدای فریاد فرد دیگری در راهرو می پیچد : " خمینی که خمینی بود گفت من نوکر این مردمم حالا این آقای . . . خودش شده برای خودش یه پا شاه این همه شهید دادیم که اخرش این بشه ؟ ما توی انقلاب صف اول بودیم حالا توی هر اتاق میریم جواب ما رو نمیدن . . . "
. . . خدایا به من صبری عطا کن که اگر در بدترین اداره ی این شهر در حال خدمتم بتوانم لااقل ذره ای از بار مشکلات روحی و روانی هموطنانم بکاهم
ساعت ۸ شب است و من تازه از اداره بیرون می آیم . . . فردا باز باید برگردم . . .
. . . من اما این اداره را دوست دارم . . .
. . . مرا از آرمانگرایی های بیخودی و فلسفی دور میکند . . . می نشاندم نزد درد دل همین مردم . . . و توفیقم میدهد برای خیلی بیشتر خدمت کردن به همین ها که روزی قرار بود ولی نعمتان مسئولین باشند !!
باور کنید حتی اگر بارها خوانده باشید باز هم ارزش خواندن دارد . . .
گویی از جنس حکمت است . . . مرا به اوج می برد :
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت . . . سرها در گریبان است . . .کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را . . . نگه جز پیش پا را دید؛ نتواند؛ که ره تاریک و لغزان است ... وگردست محبت سوی کسی یازی ؛به اکراه آورد دست از بغل بیرون . . . که سرما سخت سوزان است . . .
نفس کز گرمگاه سینه می آید بیرون ابری شود تاریک . . .چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. . . نفس کین است پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟ . . .
مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین . . . هوا بس ناجوانمردانه سرد است . . . آی . . .دمت گرم و سرت خوش باد . . . سلامم را تو پاسخگوی . . . در بگشای !
منم من میهمان هر شبت . . . لولی وش مغموم . . . منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور . . . منم دشنام پست آفرینش . . . نغمه ی ناجور . . .
نه از رومم . . . نه از زنگم . . . همان بی رنگ بی رنگم . . . بیا بگشای در . . . بگشای . . . دلتنگم . . .
حریفا . . . میزبانا . . . میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد . . .
تگرگی نیست . . . مرگی نیست . . . صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است . . .
من امشب آمدستم وام بگذارم . . . حسابت را کنار جام بگذارم . . .
چه می گویی که بیگه شد . . .سحر شد . . . بامداد آمد ؟
فریبت می دهد . . . بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست . . . حریفا ! گوش سرما برده است این . . . یادگار سیلی سرد زمستان است . . . وقندیل سپهر تنگ میدان . . . مرده . . . یا زنده . . .
به طاغوت ستبر نه توی مرگ اندود پنهان است . . .
حریفا . . . رو چراغ باده را بفروز . . . شب با روز یکسان است . . .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت . . .
هوا دلگیر . . . درها بسته . . . سرها در گریبان ؛ دستها پنهان . . . نفسها ابر. . . دلها خسته و غمگین . . .درختان اسکلتهای بلور آجین . . . زمین دل مرده . . . سقف آسمان کوتاه . . . غبار آلوده مهر و ماه . . . زمستان است . . .
. . . آری ! زمستان است . . .
دکتر باغستانی (که به حق از بهترین اساتید تاریخ اسلام خراسان و بلکه ایران است و آشنایی اش با دروس حوزوی و نیز مباحث جدیددر حوزه ی روشنفکری موجب نوع خاصی از تحلیل های تاریخی شده است ) زمانی که به خاطر مسائل کاری و مالی گرفتار شده بودم و از همه رو مشکل به من رو کرده بود توصیه ای کرد که بعدها مثل شراب ناب مستم کرد . فرمود در این زمانهایی که مشکلات پیرامونت را می گیرد خواندن کتابها واشعار عرفانی ومداقه در آنها آرامت می کند . . . گفت و خوش گفت
. . . و هنوز من بدین نمط مشغولم :
شاعری فرموده :
چو رسي به طور سينا أرِنيِ مگو و بگذر
كه نيرزد اين تمني به جوابِ لَن تَرانِي
ديگري گفت:
چو رسي به طور سينا ، أرِني بگو و مگذر
چه خوش است از او جوابي ، چه تَري چه لَن تَراني
و ديگري :
أرِني كسي بگويد كه تو را نديده باشد
تو كه با مني هميشه، چه جواب لَن تَراني؟!
وعلامه طباطبائي فرمود:
سحر آمدم به كويت که ببینمت نهانی ارنی گفتی دوهزار لن ترانی
امروز ۱۶ خرداد بود . وقتی چندان دست گشاده ای برای تفریح با خانواده و فامیل گرم و مهربانی از دو طرف و بدتر از همه حوصله ی مطالعه نداشته باشی تلویزیون تنها تفریحت می شود . . .
و حالت قطعا به هم خواهد خورد اگر تمام این دو سه روز از یک چیزهای خاص بشنوی و تعابیر افرادی را گوش کنی که خیلی تلاش میکنند برای طور دیگر بیان کردن همه ی چیزهایی که دیگران صدها بار گفته اند .
دیروز یادم افتاد که مرحوم آیت الله بروجردی به مرحوم آقای خمینی (خدا هر دو را بیامرزد ) می گفت : " شما که داعی انقلاب کردن و مقابله با دستگاه هستید اگر خونی در این راه ریخته شود و سخن شما بر حق نباشد یا خدای ناکرده در راه شما انحرافی به وجود آید چه کسی پاسخگوی خون های ریخته شده و اموال هدر داده شده و مال مردم است ؟ "
و گویا آقای خمینی در مقابل می فرموده : " سکوت در مقابل ظلم ظالم نباید کرد مگر امام حسین ع قیام نکرد ؟ مگر خون ریخته نشد ؟ مگر افرادی زجر ندیدند ؟ ما باید پیرو امام حسین باشیم و چون او عمل کنیم . . . "
و مرحوم بروجردی همیشه از این قیاس اشکال می گرفته اند . . .
اکنون بیش از ۴۵ سال از اولین تحرکات انقلابی ای که منجر به بوجود آمدن حکومتی جدید شد می گذرد . . .
نه آقای خمینی مانده است و نه آقای بروجردی . . . اکنون اگر تاریخ را بتوان به عقب بازگرداند شما کدام نظر را بر میگزینید ؟ ایراد نظر مرحوم بروجردی در این است که تداوم ظلم را (به شیوه ی پهلوی اش )هنوز که هنوزه شاهد بودیم و شاید آن بزرگوار گمان می کرد همانگونه که شخصیت والا و سنگین خودش مانع بسیاری از اقدامات رژیم می شد بعد از مرگش نیز چنین خواهد ماند . غافل از آنکه شاه ایران بلافاصله بعد از مرگ وی علنا اظهار کرد که :
" تا کنون کسی مانع اقدامات عمده و تصمیمات ما بود و از امروز ما مانعی برای تحقق آرمانهای خود نمی بینیم ! "
اما در مورد نظر مرحوم آقای خمینی و قیاس حرکت او با حرکت امام حسین ع و دنبال کردن انقلاب علیه دستگاه شاهنشاهی نظر مردم امروز و شمای خواننده که در عصر حکومتی زیست میکنید که حاصل همان تفکر است بهترین قضاوت است .
آیا در راه انقلاب انحرافی به وجود نیامد ؟ آیا مال و جان مردم مورد بی مهری و یا ظلم واقع نشد ؟ آیا قیاس حرکت با حرکت امام صحیح بود و واقعا در همان مسیر ادامه ی حرکت داد ؟ اگر ظلمی بر مردم رفته باشد چه کسی پاسخگوی آنهاست ؟ آیا در مسیر امام حسین بر شیعیان و محبین اهل البیت ع هم ظلم وتعدی و زندان و حصر و . . . واقع شد ؟ آیا امام حسین برای همراهی مردم و اصحاب با خودشان آنها را مورد تعزیر و مجازات و زندانی شدن و گرفتن اموال و نظایر این قرار می دادند یا راه را برای رفتن همه باز گذاشتند و حق انتخاب افراد را احترام کردند ؟
و نمیدانم چرا در این دو روز چرا به هیچ وجه اسمی از هیچکدام از علمای دیگری که در نقش مخالف یا موافق در قیام ۱۵ خرداد نقش داشتند برده نشد ؟
. . . و تاریخ این چنین به ما درس می آموزد . . .
مهترین و بهترین اساتیدم امجد حفظه الله مشهد آمد و این قدر این سو و آن سویش کردند و از این جا به آن جا بردندش که فرصتی دست نداد تا به کفایت ببینمش ( و نیروی این مرد برای من همیشه عجیب بوده و هست در این سن ) خصوصا که همیشه (و متاسفانه از سالهای قبل هم این چنین بوده ) که اطرافیانش بیشتر از خود او به وقت او و دیدار با مردم بخیلند و گویی او را با این همه دریاگونگی اش تنها برای خود می خواهند و چه نا زیباست این رفتار از اطرافیان او (در مشهد و هر جای دیگر که کم هم نیست) اما روز آخر و در ساعات آخر تنها سه دقیقه دیدمش در لابی هتل و دستورم داد که بمانم در هتل و احتیاجات خانواده اش را که سخت بیمار بود برآورم و اطاعت کردم . . .
سوار ماشین که شد گفتم : " برای من دعا کنید آقا ! " از آن لبخند های ملیح زد و چشمانش را مثل همیشه ریز کرد و نگاه معنا داری مثل همه ی آن نگاههایی که در تمام این سالها خیلی برای آنهایی که امجد را می شناسد ( و احتمالا حرفهایش را فقط برای نقل خاطرات نمیخواهند و دنبال عملند ) حرف دارد.
. . . ماشین که دور می شد شوخی نازی کرد و گفت: " یا علی ! "
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
"تغافل نیمی از خرد است"!